خطب الإمام علي ( ع ) ( مترجم : فيض الاسلام )
519
نهج البلاغة ( فارسى )
براى آنست كه خلافت مرغوب و برگزيده بود ( هر كس طالب آن بود اگر چه لياقت نداشت ، پس ) گروهى به آن بخل ورزيدند ( و نگذاشتند سزاوار به آن مقام بر آن بنشيند ) و گروه ديگرى ( امام عليه السّلام ) بخشش نموده ( براى حفظ اساس اسلام ) از آن چشم پوشيدند ( و چون براى گرفتن حقّ ياورى نداشتند شكيبائى اختيار نمودند ، چنان كه در خطبهء سوّم به اين نكته اشاره فرموده ) و حكم ( ميان ما و ايشان ) خدا است ، و بازگشت بسوى او روز قيامت ( پس از آن امام عليه السّلام شعر امرء القيس را مثل مى آورد : ) 3 و دع عنك نهبا صيح فى حجراته ( كه مصراع دوّم آن و هات حديثا مّا حديث الرّواحل مى باشد ، و قصهّء آن اينست : امرء القيس كه يكى از شعراء بزرگ عرب است پس از آنكه پدرش را كشتند براى خونخواهى يا از ترس دشمنان در قبائل عرب مى گشت تا در خانهء مردى طريف نام از قبيلهء بنى جديله طىّ وارد شد ، طريف او را گرامى داشت و امرء القيس هم او را ستود و چندى نزدش ماند ، پس بفكر افتاد كه مبادا طريف نتواند به او يارى نمايد ، در پنهانى نزد خالد ابن سدوس رفته بر او وارد گشت ، پس بنو جديله شتران او را بيغما بردند ، و چون امرء القيس آگاه شد بخالد شكايت كرده او را از يغما بردن شتران خود خبر داد ، خالد گفت : شترهاى سوارى كه همراه دارى به من بده تا سوار شده نزد بنو جديله رفته شترهاى ترا برگردانم ، امرء القيس پيشنهاد او را پذيرفته شترهاى مانده را به او داد ، و خالد با چند تن از ياران خود بر آنها سوار گشته در پى بنى جديله شتافت ، چون بايشان رسيد گفت : امرء القيس ميهمان من است شترهاى او را باز گردانيد ، گفتند او ميهمان و پناه آوردهء به تو نيست ، گفت سوگند به خدا كه او ميهمان من است و شترهايى هم كه ما بر آنها سواريم از آن او است ، پس بنو جديله بر آنها حمله نموده همگان را به زير افكنده آن شترها را نيز بيغما بردند ، و گفتهاند كه خالد با بنو جديله ساخته از روى حيله و مكر شترها را بايشان تسليم نمود ، چون امرء القيس از اين غارتگرى دوّم آگاه شد در اين باب قصيدهاى ساخت كه اوّل آن اين بيت بود كه نقل شد ، و معنى آن اينست : ) رها كن و واگذار قصهّء غارتگرى را كه در اطراف آن فرياد بر آورده شد ، ( و بياور و ياد كن قصهّء شگفت آور كه آن يغما بردن شترهاى سوارى است ، خلاصه منظور امام عليه السّلام از تمثيل به اين شعر آن است كه رها كن قصهّ سه خليفه را كه اهل سقيفه در اطراف آن هو و جنجال نموده آن همه سخنان گفت و شنود كردند ) و بيا بشنو مطلب بزرگ ( و شگفت آور ) را در پسر ابى سفيان ( معاويه و زد و خورد با او را ) كه بتحقيق روزگار بعد از گريانيدن مرا به خنده آورد ( از بسيارى شگفتى در رفتار روزگار به خنده آمدهام ) و سوگند به خدا شگفتى باقى نمانده است ،